لبخند واژه ها ....WORDS SMILE....
در پس این دلتنگی ها و خستگی ها فقط این لبخند واژه هاست که دمی ارامم میکنند
من خودم نیستم که اینجایم لابلای هزار جور افکار من خودم میشوم زمانی که حل شوم توی جوهر خودکار آبان90 - پاره اول از چهارپاره ی " من ها " - فرزانه عنایتی ( ف ) راستشو بخواین نه از حس شعری افتادم نه از باز کردن دریچه تخیلات همیشگیم میترسم هیچی و هیچی فقط دغدغم بیشتر شده خیـــــــــلی بیشتر .... اینروزا دارم با سنجاق سینه قفل ذهنمو باز میکنم کلید ندارم و نداشتم هواسم به کانون ادبی هست به بیشه هست به دانشگاه هست به شعر هست اما به تو نیست / منظورم همون تویی که خودمم ! تمرکز خوبه .... فعلا هیچی نمیگم ! هیســــــــــــــــــــ اینم سهم من از یلدا ز در درا و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن یلداتون مبارک ... بغض .... چیزی شبیه بیتابی شبیه به .... بغض در یک مشت کاملا بسته پنهان شده کنار خطوط درهم پیچیده ای که نگاه هر رمالی را به خود معطوف میکند و ... لابه لای خطهای غیرموازی گاهی که دلتنگم از سرانگشتانم میچکند نقش میبنند هرکجا که باشم/ پشت چراغ قرمز میان ازدحام سنگین نگاه های مرموز یا روی کفشهای پاشنه بلند زنی ایستاده در اتوبوس گاهی این بغض لعنتی مشت میدرد و سرکش میشود گاهی تاب می اورد و مچاله میشود گاهی یواشکی ناخنهایم را میجود مانوس شده با کف دستم گاهی که اوضاع مالی ناسازگاری میکند کف دستم را قلقلکی میدهد و خنده ای اجباری بر لب امروز که مشتم را گشودم تا این بغضک افتاب را ببیند داشت برایم رمالی میکرد که اگر این خط از کنار آن خط بگذرد چه میشود و چه ها که نمیشود... بین خودمان بماند... فردایم را گفت و اتفاقات غریبی که عجیب بنظر میرسند شده با دستت نجوا کنی؟ شده از دلتنگیهایت بغض بسازی؟ شده از زمین و زمان خاطرت آزرده شود و فقط وجود عصیانگرت را در مشتهایت خلاصه کنی؟ بسیار دلگیرم از بغضهایی که وضو باطلش میکند بغضی که خودش را پشت هر چنگی مخفی میسازد این روزهایم را در مشتهای بازی خلاصه میکنم که راهی شود برای رسیدن به فردا جاده ای ناهموار برای قاصدکی که صدای هق هق به جلو سوقش میدهد آخر این بغض آزاد میشود اگر روح آزرده ات را روی این سنگ فرشها پهن کنی ناهمواریت که به درد خودت نمیخورد راهی بساز برای آزادی این بغضها دستانم را آهسته " نم نم "به سمت خدا دراز میکنم همانند کودکی نا آرامم که دلتنگ آغوشیست برای این بی تابی های مکرر اما ... خبری نیست از جاذبه ای چه برسد به .... پاهایم را محکم به زمین میکوبم گشنه ام تنهایم بهانه می آورم و فریادی به سر خدا که نه به روحم میزنم چنگ میاندازم دور گلویم و جیغ میزنم : کمــــــــــک کمــــــــــک سرم را برمیگردانم و با تهدید به آینه نگاهی تحویل میدهم و ناسزایی هوار میکشم و دندانهایم را روی هم میفشارم این مشت را محکمتر میفشارم و میکوبانم بر قلبم کلافه ام این روزها کلافه که میشوم / بد میشوم اما اخم نمیکنم / فقط تظاهر میکنمو میخندم خوش میگذرانم / اخم و تخم باشد برای شب . . . شب است و باز وقت خواب بغضی که بلا نسبت خودم "نفرین برو باد" را جانانه قورت میدهم همراه با یک نعره آرام که شدم / کابوس میخورم / صبح دیگر ناشتا نیستم سیرم دیگر بهانه گشنگی نمیگیرم و بیتاب نیستم فقط کلافه تر و دل نازک تر . . پرچم سفید بالا نفرین بر .... بلا نسبت خودم سایه ای قد کشیده روی زمین از حال رفته بود ... از ایستادگی من بود و استحکام یک وجب افکار درهم پیچیده که روی جسمی خسته سنگینی میکرد ... جسمی که هنور .. جنازه خاکستری روحش را این طرف و آن طرف میکشاند سایه ای که خودش را به تارو پودهای فرش ماشینی اتاقم دخیل بسته بود خاطره دیروز را میگویم امروز چه بیرحمانه پاهایم را روی هم انداخته ام و خاطره دیروز را دوره میکنم بیــــ ـچاره سایه ی آرامی که بدون مراسم تدفین رهسپار شب شد میـترسم روی این فرش ماشینی بدوم مبادا که آرامش سایه های جان داده را برهم بزنم ... اکنــ ـون من مانده ام و سایه ای دیگر در حال سقوط 90/4/28 از دعای سحرگاهیم فقط یک "خدایا" میماند... باقی نگاه خسته ای که به تسبیحی بی انتها میماسد امید را از یاد برده ام خدایا ... پایان نوشت : در حال حاضر خیلی امیدوارم داشتم مستقیم میرفتم نمیدانم چه شد؟ نه پایی کشیده شد و نه دست و دلی لرزید !!! هرچه بود را نمیدانم ----- بین همین راه و همین راه _ دیواری را انتخاب کرده ام که عمود به سمت خدا میرود آجرچینی اش به سبک غربیست غرب زده ام انسان زده شب زده روی این غرب زدگی / مستقیم ----------که نگاه کنی درست نگاهت با نگاه میخها یکیست هم مسیر زخمها میشوی و هم صدا باآجرهای فرسوده ی دیواری مخروبه در انتهای شهر راهی که مثلا داری میروی_اما .... نمیروی حال گاه و بیگاه این دیوارپیمای فرسوده کمی دیواریست و کمی خاکی . دارم به حبابی تبدیل میشوم که از روی میخهای لطیف این دیوار عبور میکند حبابی که اخر راه میدانم میترکد میدانم اخر راه ------- میترکد عمودی رفت و ------ افقی میرود آمدنی در کار نیست دارم میروم .... شوق رفتن لحظات اکنونم را به آینه ی یادگاری مادربزرگ جوش داده است چند هفته ای میشود که نگاهم درگیر کفشهایم شده است بندهایش را ببندم یا نبندم ؟!!! نه ... کمی زود است ... باشد برای فردا میروم به هرکجا که این ذهن مواج سرکشی کند چاره ای جز گذاشتن فاصله های متعدد بین این همه مکان نیست .. یک روز اینجا ... یک روز آنجا نکند دلیل سوء هاضمه های فکریم همین است؟ یک روز اینجا ... یک روز آنجا بیا دچار شویم !!! دچار رفتن دچار ماندن دچار .... دیروز پس از در آغوش گرفتن مادربزرگ باز یاد آینه اش افتادم دارم میرم کجا ؟ هرکجا که این ذهن مواج سرکشی کند خواستی صدایم کنی نگاهی به اینه ی مادربزرگ بیانداز و فقط بگو : خداحافظ دیشب 2 ساعت و 27 دقیقه احساسی عجیب از غربت در من رشد کرد ... احساسی از عمق درون چیزی عجیب شبیه لحظه آغاز تولد یک پروانه هنگامی که پیله میدرد همین دیشب بود که با پنجه های قالی موهایم را بافتم کنج اتاق و پشت به آینه موازی با جهت انتظار ... جهت شنیدن بهار آرام آرام با همام غربت استثنایی موهایم را باز کردم و دوباره .. من مانده بودم و چشمی که به سقف به حضور دیوارها می اندیشید به ایجاد یک آرزو ... به حقیقت یک نگاه من مانده بودم و آنسوی مرزها ... ماوراء حس یک روز زندگی با اسب و داشتن ماه که نه ... نخ نما شده این آرزوی دور آرزوی داشتن کفشهای سیندرلا دیشب بود که بعد از پشت سر گذاشتن چراغهای خاموش شهر به خانه آمدم و میهمان یک پاره خط کوچک شدم که آرزوی به نخ کشیده ام را تسبیح کنم و هرشب هزار به توان یک تا چهل شب چله ای بردارم و فقط ذکر لبانم اندیشه های قبل از خواب تکرار شود همین دیشب بود همین دیشب که گهواره ی شب آنقدر روحم را تکان داد که چشمهای به سقف دوخته ام مجالی برای سیندرلا شدن ندادند و شدم شبیه قاصدکی سست جان ............. این برای تمام کاستی ها کافیست ... برای دلکم که ستاره ها را باور نمیکند آغاز تو .. ذوب میشود ستاره ای که در نگاهت بارور است بوی اسمان می آید و آتش باز آن بالا ستاره سوزانده ای؟ دل مرا مسوزان توکه میدانی سالهاست از جمع ستاره ها خط خورده ام و .. رسوایی ام را تماشا کن . قاب ورود ممنوعی شده ام پشت در آسمان عریضه ای خالی نیست لب خوانی نکن دل گفته هایم را صورتم را آهسته به پنجره میچسبانم هوا بس نا جوانمردانه .... تو از من تنها تری باور کن !! اسم شب را که میشنوم تاریکی جلوی چشمانم میرقصد ... و یک مشت ستاره ی علافی که آن بالا برای خوشگذرانی هم که شده کهکشان گردی میکنند و ... به تو چشمک میزنند و به من پوز خند تحویل میدهند ... اسم شب را که میشنوم تاریکی میان افکار خشکم پرسه میزند واژه اش را برمیدارم و مچاله اش میکنم بی رحمی از قلب نازکم چکه میکند ... ماه را قاب کرده ام و هیچ میخی را یارای تحمل وزن سنگینش نیست دارم از آسمان و شب میگویم .. حواست کجاست ؟!! نکند پیشواز شب رفته ای ؟ که سرت را 90درجه به سمت ستاره های قطبی چرخانده ای و دنبال دب اکبری ؟!!! پاهایت را بر نردبان شب نگذار مسافر چشیده ام طعم بی وفاییش را لق شده پله ی احساساتش ... گوشه ی اتاقم را یادت باشد همیشه همینجا ماه را زیر پاهایم لگد کردم و صدای شکستنش دود شد و رفت هوا آن ماهی را که دید میزنی سالهاست در آسمان قابش کرده ام و گلی کاشتم روی سنگ قبرش کلام اخر ... بی تردید فریاد میزنم که شبیه خواب دیدن است هر آنچه را که گفتم .....









| Design By : Pichak |

